اصل بر این است که آدمها در یک دوره ای از زندگی یا در تمام دوران

کسی را برای دوست داشتن، داشته باشند، کسی که مانند یک الماس

در دل جای گرفته باشد و غیر از او هیچ نگاهی دل آدم را نلرزاند

کسی که بشود او را به راحتی در آغوش کشید، چشمها را بست و

بوسیدش و وقتی کنارش سر بر شانه اش گذاشتی

برایش آرام زمزمه کنی: " چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد/

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو ، نتوانم "

اما گاهی این اصل جور نمیشود یعنی آنکس که باید باشد نیست

یا حداقل به وقتش نیست، یا اینکه هست ولی بعد که زمان جلو میرود

آدم میفهمد آنی که باید باشد نیست ، یا اینکه قبل از گفتن ِ

دوستت دارم از بد روزگار ناگزیر رفتن میشود تا حسرتش بماند بر دل آدم

اما بدتر از همه اینها وقتی است که آنکس که باید باشد، هست

اما همه چیز رنگ تکرار بگیرد، تازگی و ناب بودنش را از دست بدهد

و گاهی دوستت دارم دیگر به زبان نیاید یا آمدن و نیامدنش توفیری نکند.