خوب می دانی هنوز نخوابیده ام 

هنوز بیدارم 

هنوزمانده تا سرمه ای شود هوا 

 مانده تا آواز دسته جمعی پرهیاهوی گنجشکان 

گوش صبح را پر کند ، اما من انگار خوابم نمی آید 

خدا نخواهد اکسیر خواب از بنده ای رخ بربتابد 

دار  و ندارم در بی خوابیم پوسید 

زمان مثل باد میرود ... 

می دانی 

کاش بخوابم و تو را خواب ببینم 

 

 راستی تو هم بیدار ِ خوابی .. ؟

هوای حادثه ات چگونه است.. ؟

نگو ابریست که روزگارم پر از ابر می شود 

و می آیند بر سر همان یک ذره آفتابی ِباقی مانده‌ی قلبم 

و تا ابد ساکن می شوند 

همان جا که هستی منتظرباش 

و  آفتابی بمان ، زود بازمی گردم