آخرين طبقه يك هتل آپارتمانِ تر و تميز كه تراسش رو به دريا بود

همراه با آدمهايي كه بعضي هايشان براي اولين بار همسفرت

شده بودند. بساط تنقلات و هندوانه و چاي و نسكافه و ورق

و حرف از گذشته، از خاطرات سوخته، از غمهاي شيرين.

و يك صبح ميشد لب ساحل روي شنها نشست و به زنانگي هاي

ناتمامي كه خلوت دريا را براي شنا انتخاب كرده بودند نگاه كرد.

آنهايي كه شايد تنها دلخوشيشان شنا كردن با مانتو و روسري بود

دختراني كه زنانگي‌شان روزها در تنپوشي پيچيده  شده

و شبها بي استفاده گوشه اتاقي به خواب رفته، تا شايد وقتي

آدمي كه لايقش باشد پيدا شود . شايد.

آنهايي كه حتي از ته دل هنوز نتوانسته اند يك صبح

كه بيدار ميشوند دوش آب گرمي با عطر و بخار و لوسيون بگيرند

و بعد صبحانه نيم چه مفصلي با نون گرم صرف كنند

آنهايي كه نشده بدون هيچ دغدغه اي صورتشان را جلوي آينه

با رنگها جلوه اي ديگر دهند و براي چند دقيقه هم كه شده

براي خودشان برقصند. آنهايي كه دوست دارند روزي آفتاب شرجي

شمال بيواسطه بخورد روي دست و پا و تنشان و بعد نسيم ملايم دريا

بپيچد لاي موهايشان