272
آخرين طبقه يك هتل آپارتمانِ تر و تميز كه تراسش رو به دريا بود
همراه با آدمهايي كه بعضي هايشان براي اولين بار همسفرت
شده بودند. بساط تنقلات و هندوانه و چاي و نسكافه و ورق
و حرف از گذشته، از خاطرات سوخته، از غمهاي شيرين.
و يك صبح ميشد لب ساحل روي شنها نشست و به زنانگي هاي
ناتمامي كه خلوت دريا را براي شنا انتخاب كرده بودند نگاه كرد.
آنهايي كه شايد تنها دلخوشيشان شنا كردن با مانتو و روسري بود
دختراني كه زنانگيشان روزها در تنپوشي پيچيده شده
و شبها بي استفاده گوشه اتاقي به خواب رفته، تا شايد وقتي
آدمي كه لايقش باشد پيدا شود . شايد.
آنهايي كه حتي از ته دل هنوز نتوانسته اند يك صبح
كه بيدار ميشوند دوش آب گرمي با عطر و بخار و لوسيون بگيرند
و بعد صبحانه نيم چه مفصلي با نون گرم صرف كنند
آنهايي كه نشده بدون هيچ دغدغه اي صورتشان را جلوي آينه
با رنگها جلوه اي ديگر دهند و براي چند دقيقه هم كه شده
براي خودشان برقصند. آنهايي كه دوست دارند روزي آفتاب شرجي
شمال بيواسطه بخورد روي دست و پا و تنشان و بعد نسيم ملايم دريا
بپيچد لاي موهايشان

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیام