وقتي نديدنت چند روزي طول ميكشد، فكرت هی تلاش میكند

تا جایت را پر كند، ولی نمیتواندكه .

برای خودم رویا می بافم كه ممكن است آيا

روزی برسد كه به این همه خواستنت بخندم !!

اما نه. من كه میدانم اگر همه چیز هم عادی شود

اگر زندگی‌ام، حرفهايم، بغض هایم... همه عوض شوند

اما خواستن این روزهایت كم كه نمیشود هیچ،

جاودانه‌تر هم میشود. چرا كه من برای خواستنت درد كشیده ام

هیچگاه بی تمنا چشمهایت را نخواسته ام

بی عطش و بی تب، بودنت را حس نكرده ام

من فقط لابلای موهای تو لابلای عطر تنت میتوانم بمیرم

وقتی كه نیستی هیچ كس دیگری هم نباید باشد

تو خودت میدانی كه كسی را نمی توان شبیه‌ات یافت

حتی اگر چشمهایش كمی ....  نه نیست...

اصلن مگر میشود كسی را با تو مقایسه كرد

من معنای دنیای "بی‌تو" را هیچ‌وقت نفهمیده‌ام

نداشتن انگشت‌های ِلطیفت، شانه‌های ظریفت

بغلهای محكمت و دلهره‌های نازت توی هیچ قالبی نمی گنجد.

 

/*- دوشنبه بيست و سوم آبانماه هزارو سيصدو نودساعت ۱ بامداد