میبویم گیسوانت را
تا فرشتهها حسودی کنند
شانه میزنم موهایت را
تا حوریها سرک بکشند از بهشت برای تماشا
شعر میگویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند …
و دستهایت بوی نور میدهند / مصطفی مستور

من كه توي ِخودم بودم. كاري به كار كسي نداشتم،
داشتم زندگيام را ميكردم مثل همه آدمهايي كه دارند
زندگيشان را ميكنند.
حواسم به خودم بود. به اينكه صبحها قبل از رفتن به شركت
حداقل يك ليوان شير بخورم .
حواسم به واليبالم بود كه لااقل دو جلسه در هفته تمرين كنم
حتي اگر درد زانويم گاهي زمين گيرم كند.
مراقب خورد و خوراكم باشم تا مبادا وزنم اضافه شود و هيكلم بهم بريزد
عصرها گاهي از هفت حوض تا ميدان صد را تنهايي قدم ميزدم .
سعي ميكردم تولد كسي يادم نرود، كه ميرفت.
ميدانستم ماهي يكبار سر زدن به كتابفروشيهاي انقلاب
و خمار شدن از بوي قفسه كتابها و خريدن حداقل يك كتاب واجب است
گاهي اس ام اس ميزدم به كسي، كه نامش را
بيش از هفت سال بود در فون بوك موبايلم نگه داشته بودم.
من خيلي چيزها را نميدانستم . بلدشان نبودم
نميدانستم چشم انتظاري و پريشاني درديست كه درد زانو
در برابرش هيچ و حتي كمتر از آن است .
من معني ابتلا را هيچوقت نفهميده بودم .
نميدانستم بي قراري تن يعني چه
نميدانستم عطر جا ماندهي كسي در يك بعدازظهر،
روي گودي گردن آدم ، ميتواند شب چه بلايي سر آدم آورد
كه آدم چقدر ناتوان ميشود از نگه داشتن لحظه هاي با هم بودن..
نميدانستم كه وقتي دستت بوي كرم دستي را بگيرد،
هيچوقت دوست نداري آنرا بشوري
من خيلي كوچك بودم كه نميدانستم يك لبخند، فقط يك لبخند
ميتواند تمام دنياي آدم شود
من هيچ چيزي نميدانستم تا،
تا وقتي كه تو آمدي
تويي كه در پس ِ پشت موهايِ سياهت
دو تا چشمهي خورشيد داري كه هر بار كه زلفهايت را
با انگشتان ظريفت كنار ميزني دنيايم را پر از زندگي و گرما ميكني
تويي كه باران چشمهايت را ميتواني صدقه سر ابرهاي بهاري كني
تا تمام شكوفه ها به احترامت سر تعظيم خم كنند ...

اي همه غمگين، اگر تنها شدي، من با توام
خسته دل،از هر كه، وز هرجا شدي،من باتوام
گر ،به كنج بي كسي آميختي با درد خويش
دلگران از مردم دنيا شدي ، من با توام
از غمت گريان منم ، گر تا سحر مانند شمع
اشكريزان در دل شبها شدي، من با توام
اي عزيز همزبان ، اي همنفس ، اي هموطن
خسته گر ، از گنبد مينا شدي، من باتوام
اشك غمگينان دلم خون ميكند ، اي واي من
ناله كمتر كن، اگر تنها شدي ، من باتوام
در شب سرد زمستان روح من در كومه هاست
چون اسير لشكر سرما شدي ، من باتوام
كامران بودي اگر، جانت سلامت، شاد باش
ور، به كام درد جانفرسا شدي، من باتوام
" اي دو چشم اشك ريزان در دل شبهاي تار
هر زمان از دست غم، دريا شدي، من باتوام"
كاش ميگفتي كه كتاب چشمهايت
كه وقتي باز ميشود مثل آفتاب
نور را ميپاشد به تاريكي روزگارم
چند برگ است
كه هر چه ورق ميزنم
باز انگار صفحه اولم ...
از دیشب تا چند دقیقهی قبل یکسره باران می بارید و
بر خوردشان با شیشه های پنجره
آهنگی درام ازشان میساخت
که با شدت باد هارمونیاش تغییر میکرد .
حالا دیگر دقایقی است که باران بند آمده
و هوا هم هنوز کامل روشن نشده
یکی از سپیدهدم های زمستان است که کل شهر را
مه گرفته جوری که نور ِ چراغ خیابان
که هر شب گوشه تختش را روشن می کرد را
به زور میتوانست ببيند .
خیابانها خلوت و همه جا ساکت بود
و تنها صدایی که مي آمد صدای جاروی مامور شهرداری بود
که داشت کم کم دور میشد
بی رمق خودش را جمع کرد زیر پتو.
دوست نداشت گرمای تخت را با سردی هوای اتاق عوض کند
باز این صبح و این هوا هواییاش كرد تا
لبتابش را روشن کند و بنویسد از زنی که
روسریاش آبی بود با گلهای سفید
و یک روز مثل امروز در امتداد یک خیابان ِخیس ِ مه گرفته
آنقدر رفت که دیگر دیده نشد
و با رفتنش همه چیز را با خود برد ...
/*= ترم جديد شروع شده
انگيزهاي براي درس دادن نيست هنوز .

بعضي ها هستند كه از چشمانشان تو هميشه زيبايي
وقتي غمگين و خسته و آشفته اي باز هم زيبايي و نيازي نيست
ظاهرت را برايشان شاد نگه داري
نيازي نيست هي به خودت رنگ و لعاب بدهي و خودت را بولد كني
با موهاي به هم ريخته هم برايشان زيبايي
لازم نيست موقع عكس گرفتن مثل هنر پيشه ها
فيگورهاي عجيب و غريب بگيري يا چهره ات را نورپردازي كني تا
ضعف هاي صورتت كمتر پيدا باشد
آنها تو را هميشه زيبا ميبينند حتي اگر قدت كوتاه و
دماغت قوزدار باشد و ميدانند كه زيبا ديدن
به قد بلند و دماغ سربالا و چشم و ابروي مشكي
و دندانهاي مرتب سفيد و ..... نيست
چونكه بلدند كسي را كه ميخواهند زيبا ببينند و تو را همان طور
كه هستي دوست بدارند ، نه يك بغل كم ، نه يك بغل زياد
بعضي ها بلدند....

